عیارستان
رمان، داستان، فیلمنامه، داستان کوتاه، شعر، نظم و نثر، طنز، مطالب فرهنگی، گردشگری و ...

آنچه بر ما گذشت،
نه گرفتاری،
                          که عین آزادگی بود؛
آزاد شدن و آزاد کردن هم
                          از بندهای پوسیده؛
و در این تلاش،
                          تو سهمی با ارزشتر به دوش کشیدی؛
آنجا که آدمیان خود را فراموش کرده
                          و در آسمان بیکران آزادی و دلدادگی قدم می نهند،
خورشید نیز دوباره طلوع می کند
خورشید مهر و عاطفه
عیارجون | سه شنبه 29 تير 1389 | پیوند | 3 عیار | عیاردهی | عیارگروه: عیار نوشته ها

چون در گوشش حرف چرندی زده اند

بر پـــــایش از خرافه بنــــــدی زده اند

روزی گـر کـــــــالبد شکــــــافی بشود

می بینی در مخش چه گنـــــدی زده اند

 

خلیل جوادی

عیارجون | سه شنبه 18 اسفند 1388 | پیوند | 5 عیار | عیاردهی | عیارگروه: شعر

ماجرای عجیب اتاق سی سی یو !

 

چند وقتی بود در بخش مراقبت های ویژه یک بیمارستان معروف ، بیماران یک تخت بخصوص در حدود ساعت ۱۱ صبح روزهای یکشنبه جان می سپردند و این موضوع ربطی به نوع بیماری و شدت وضعف مرض آنان نداشت. این مسئله باعث شگفتی پزشکان آن بخش شده بود به طوری که بعضی آن را با مسائل ماورای طبیعی و بعضی دیگر با خرافات و ارواح و اجنه و موارد دیگر در ارتباط می دانستند.کسی قادر به حل این مسئله نبود که چرا بیمار آن تخت درست در ساعت ۱۱ صبح روزهای یکشنبه می میرد.به همین دلیل گروهی از پزشکان متخصص بین المللی برای بررسی موضوع تشکیل جلسه دادند و پس از ساعت ها بحث و تبادل نظر بالاخره تصمیم بر این شد که در اولین یکشنبه ماه ، چند دقیقه قبل از ساعت ۱۱ در محل مذکور برای مشاهده این پدیده عجیب و غریب حاضر شوند. در محل و ساعت موعود ، بعضی صلیب کوچکی در دست گرفته و در حال دعا بودند، بعضی دوربین فیلمبرداری با خود آورده و ... دو دقیقه به ساعت ۱۱ مانده بود که « پوکی جانسون ‌» نظافتچی پاره وقت روزهای یکشنبه وارد اتاق شد. دوشاخه برق دستگاه حفظ حیات ( Life support system ) را از پریز برق درآورد و دوشاخه جاروبرقی خود را به پریز زد و مشغول کار شد ..!!

عیارجون | يكشنبه 9 اسفند 1388 | پیوند | 2 عیار | عیاردهی | عیارگروه: داستان کوتاه

خدا مراقب سیب هاست!

بچه‌ها در ناهارخورى مدرسه به صف ايستاده بودند. سر ميز يک سبد سيب بود که روى آن نوشته

بود: فقط يکى برداريد. خدا ناظر شماست.
در انتهاى ميز يک سبد شيرينى و شکلات بود. يکى از بچه‌ها رويش نوشت: هر چند تا مى‌خواهيد
برداريد! خدا مواظب سيب‌هاست
عیارجون | سه شنبه 20 بهمن 1388 | پیوند | 0 عیار | عیاردهی | عیارگروه: داستان کوتاه

جاده

بخوان بنام تفاوت
ولی نه بی تفاوت
بخوان بنام جسارت
ولی نه بی اسارت
بخوان ندای دلم را
ولی نه به صوت و نجوا
بخوان به صدای درونت
و نقد کن با تمام وجودت


*****


بخوان بند بند سکوتم
که می برد مرا به سقوطم
که در دور باطل افتاده ست
همینجا، انتهای این جاده ست
جاده ای رو به ناکجاآباد
اولش نیز، عروس بی داماد


******


آری زندگی تردید است
که تفاوتش در دید است
عیارجون | چهارشنبه 16 دي 1388 | پیوند | 2 عیار | عیاردهی | عیارگروه: عیار نوشته ها

کاردستی

 

همين قدر آسان!

آسمان كاردستي ناتمام كودكي است

كه ماه را هلالي كژ بريده و چسبانده به گوشه‌يي

و دريا

آوازخوان پيري كه مرغان غربتي خالكوبي‌اش كرده‌اند

اگر تنها نيم روزي به پايان جهان باقي است

دستانم را بگير

تا از برهوت حرف بگذريم

و پابرهنه در هم رها شويم

 

گراناز موسوي

برگرفته از كتاب پا برهنه تا صبح

عیارجون | دوشنبه 7 دي 1388 | پیوند | 0 عیار | عیاردهی | عیارگروه: شعر

مارمولک

مارمولکِ زير پوستِ من سواد دارد.

واژه ها را خوب ميشناسد

ميداند " تنهائی " را چه جور بايد خورد

" بيزاری " چه مزه ای دارد

" فرار " تلخ است يا شور

" اميد " چرا تُرش نيست

" تنفر " با درد خشمزه ترست

" زندگی " تکان که بخورد کف ميکند

کجای " زن " را نبايد ليسيد

" مرد " را چه جور بايد بو کنی

" بچه " را هُرت اگر بکشی، تلخ ميشود

" من " را بايد با مزه ی " تن " نوشيد

" آدم " را اگر با " فکر " نخوری، اسحال ميگيری

" آری " را بايد با " چرا " لقمه گرفت

وَ ميداند " زبان " را فقط بايد قرقره کرد.

مارمولکِ زير پوست من خيلی سواد دارد

اشتهايش خوب است

وَ دهانش بوی معده ی مرا ميدهد.

فرهنگ کسروی


عیارجون | چهارشنبه 20 آبان 1388 | پیوند | 3 عیار | عیاردهی | عیارگروه: داستان کوتاه

تکرار

مانند هر روز
نشسته بر سردفتر خاطرات
بی صدا فریاد می کنم:
خسته ام از روزگار تکراری
       از دیدن تکرار تردید دوستان
       از تکرار ترسهای کودکانه
       و از سفرهای بازگشته از نیمه
و دلم غرق در این اندیشه:
تکرار را ما از روزگار می زداییم؟
       یا روزگار از ما؟!
و چای نیمروزم را با لذت می نوشم
مانند هر روز...
عیارجون | يكشنبه 10 آبان 1388 | پیوند | 2 عیار | عیاردهی | عیارگروه: عیار نوشته ها

تقدیر

در زندگیش بی‌نهایت زحمت کشیده بود و بی‌نهایت هم پیشرفت کرده بود…
اما هنوز ناراضی بود…
حق هم داشت…
تقدیر، سرنوشت او را از منفی بی‌نهایت کلید زده بود…

عیارجون | يكشنبه 3 آبان 1388 | پیوند | 2 عیار | عیاردهی | عیارگروه: داستان کوتاه

صدقه

پیرمرد خسته کنار صندوق صدقه ایستاد . دست برد و از جیب کوچک جلیقه اش سکه ای بیرون آورد . در حین انداختن سکه متوجه نوشته روی صندوق شد ” صدقه عمر را زیاد می کند” منصرف شد.

عیارجون | سه شنبه 31 شهريور 1388 | پیوند | 2 عیار | عیاردهی | عیارگروه: داستان کوتاه

اگر کوسه ها آدم بودند

دختر كوچولوي صاحبخانه از آقاي "كي " پرسيد:

اگر كوسه ها آدم بودند با ماهي هاي كوچولو مهربانتر ميشدند؟

آقاي كي گفت: البته! اگر كوسه ها آدم بودند

توي دريا براي ماهي ها جعبه هاي محكمي ميساختند

همه جور خوراكي  توي آن ميگذاشتند

مواظب بود ند كه هميشه پر آب باشد

هواي بهداشت ماهي هاي كوچولو را هم داشتند

براي آنكه هيچوقت دل ماهي كوچولو نگيرد

گاهگاه مهماني هاي بزرگ بر پا ميكردند...

چون كه :

گوشت ماهي شاد از ماهي دلگير لذيذتر است !!!

 

براي ماهي ها مدرسه ميساختند

وبه آنها ياد ميدادند

كه چه جوري به طرف دهان كوسه شنا كنند !!!

درس اصلي ماهيها اخلاق بود !

به آنها مي قبولاند ند كه :

زيبا ترين و باشكوه ترين كار براي يك ماهي اين است كه خود را تقديم يك كوسه كند !!!

 

به ماهي كوچولو ياد ميدادند كه چطور به كوسه ها معتقد باشند

وچه جوري خود را براي يك آينده زيبا مهيا كنند

آينده يي كه فقط از راه  اطاعت به دست ميايد !!!

 

اگر كوسه ها آدم بودند

در قلمروشا ن البته هنر هم وجود داشت

از دندان كوسه تصاوير زيبا ورنگارنگي مي كشيدند

ته دريا نمايشنامه ای روي صحنه مياوردند كه در آن ماهي كوچولو هاي قهرمان

شاد وشنگول به دهان كوسه ها شير جه ميرفتند !

همراه نمايش آهنگهاي محسور كننده اي هم مينواختند كه بي اختيار ماهيهاي كوچولو را به طرف دهان كوسه ها ميكشاند ...!

 

در آنجا بي ترديد مذهبي هم وجود داشت كه به ماهيها مي آموخت :

 "زندگي واقعي در شكم كوسه ها اغاز ميشود"


اثر زیبا و ماندگار برتولت برشت

عیارجون | دوشنبه 9 شهريور 1388 | پیوند | 0 عیار | عیاردهی | عیارگروه: داستان کوتاه

یادت بخیر سهراب

آنجا که زیبا و پرمعنی سروده بودی:

به سراغ من اگر می آیید،

نرم و آهسته بیایید،

مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من.

صدای پای آب- که نه!

صدای پای قلب بود!

کاش بودی و می دیدی

که فرزندان این آب و خاک

چنان با احساس توصیف می کنند سروده هایت را

که هوش از سرها می رباید،

و مرا

یارای ستیزه با گریستن نیست،

پس

گریستم و گریستم،

هزار بار

بر خود و این روزگار دهشت ناک

بر نامردمی این مردمان چهره آشنا

که با اعمال و گفتار و کردار خویش

چه بی رحمانه به مسلخ می فرستند فرزندان خویش را

بی آنکه بدانند

حق هر کسی در این دنیا ...

چنان که نه یارای ادامه ی راه بر آنان است

و نه کور سوی امیدی برای گریز،

و این است بحران پیش رو.

ولیک؛

این فرزندان نیک می دانند

که

در دل هر بحرانی

هم فرصت هست و هم تهدید

که

بایستی فرصتها را ارج نهاد

و

بر تهدیدها آگاه بود

که

تنها راه مقابله با نامردمی ها

ایستادگیست؛

هرچند خسته و ناتوان،

با دستانی تهی

و با قلبی زخم خورده و چاک چاک؛

با نیم نگاهی به گذشته،

برای فرداهایی دور و نزدیک

 گام برخواهیم داشت؛

و بر ویرانه های به جامانده از جهل و نامردمی

بنایی چشم نواز خواهیم ساخت

که آوازه اش، گوش فلک را کر- که نه

مسدود!

و چشم فلک راکور- که نه

مبهوت نماید.

آری، این است پاسخی شایسته

به کج روی ها

دهن کجی ها

و نامردمی های بوده و نبوده.

اینگونه می شود که بهانه ها

امید تحقق یابند

بی آنکه

غربت کشند؛

و اینگونه می شود که بهانه های جدید

سر از خاک بر آورند

بی آنکه

سرکوب گردند؛

بهانه هایی برای ماندن

مبارزه

و پیروزی.

..........................

دوستی می گفت:

در فتح قله،

بزرگترین فتح،

کشف زیبایی های مسیر رسیدن به قله است؛

که هرقدر سخت و طاقت فرسا

با همنوردانی همصدا

این فتح،

شیرینتر

و ماندگارتر

خواهد بود؛

و اینگونه است فتح قله های زندگی.

عیارجون | شنبه 27 تير 1388 | پیوند | 5 عیار | عیاردهی | عیارگروه: عیار نوشته ها

یادت بخیر سهراب

آنجا که زیبا و پرمعنی سروده بودی:

به سراغ من اگر می آیید،

نرم و آهسته بیایید،

مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من.

صدای پای آب- که نه!

صدای پای قلب بود!

کاش بودی و می دیدی

که فرزندان این آب و خاک

چنان با احساس توصیف می کنند سروده هایت را

که هوش از سرها می رباید،

و مرا

یارای ستیزه با گریستن نیست،

پس

گریستم و گریستم،

هزار بار

بر خود و این روزگار دهشت ناک

بر نامردمی این مردمان چهره آشنا

که با اعمال و گفتار و کردار خویش

چه بی رحمانه به مسلخ می فرستند فرزندان خویش را

بی آنکه بدانند

حق هر کسی در این دنیا ...

چنان که نه یارای ادامه ی راه بر آنان است

و نه کور سوی امیدی برای گریز،

و این است بحران پیش رو.

ولیک؛

این فرزندان نیک می دانند

که

در دل هر بحرانی

هم فرصت هست و هم تهدید

که

بایستی فرصتها را ارج نهاد

و

بر تهدیدها آگاه بود

که

تنها راه مقابله با نامردمی ها

ایستادگیست؛

هرچند خسته و ناتوان،

با دستانی تهی

و با قلبی زخم خورده و چاک چاک؛

با نیم نگاهی به گذشته،

برای فرداهایی دور و نزدیک

 گام برخواهیم داشت؛

و بر ویرانه های به جامانده از جهل و نامردمی

بنایی چشم نواز خواهیم ساخت

که آوازه اش، گوش فلک را کر- که نه

مسدود!

و چشم فلک راکور- که نه

مبهوت نماید.

آری، این است پاسخی شایسته

به کج روی ها

دهن کجی ها

و نامردمی های بوده و نبوده.

اینگونه می شود که بهانه ها

امید تحقق یابند

بی آنکه

غربت کشند؛

و اینگونه می شود که بهانه های جدید

سر از خاک بر آورند

بی آنکه

سرکوب گردند؛

بهانه هایی برای ماندن

مبارزه

و پیروزی.

..........................

دوستی می گفت:

در فتح قله،

بزرگترین فتح،

کشف زیبایی های مسیر رسیدن به قله است؛

که هرقدر سخت و طاقت فرسا

با همنوردانی همصدا

این فتح،

شیرینتر

و ماندگارتر

خواهد بود؛

و اینگونه است فتح قله های زندگی.
عیارجون | چهارشنبه 24 تير 1388 | پیوند | 2 عیار | عیاردهی | عیارگروه: عیار نوشته ها

دیروز بین ایمیلهای رسیده داستان زیبایی دیدم که علی رغم تکراری بودن، فکر میکنم دوباره خوندنش خالی از لطف نباشه، چون موردیه که ما بارها و بارها در زندگیه خودمون باهاش روبرو میشیم البته در جایگاههای مختلف:

حسن نامي وارد دهي شد و در مكاني كه اهالي ده جمع شده بودند نشست و بناي گريه گذاشت.

سبب گريه‌اش را پرسيدند، گفت: من مردغريبي هستم و شغلي ندارم براي بدبختي خودم گريه مي‌كنم، مردم ده او را به شغل كشاورزي گرفتند.

شب ديگر ديدند همان مرد باز گريه مي‌كند، گفتند حسن آقا ديگر چه شده؟ حالا كه شغل پيدا كردي،

گفت: شما همه منزل و ماءوا مسكن داريد و مي‌توانيد خوتان را از سرما و گرما حفظ كنيد ولي من غريبم و خانه ندارم براي همين بدبختي گريه مي‌كنم.

بار ديگر اهالي ده همت كردن و برايش خانه‌اي تهيه كردند و وي را در آنجا جا دادند. ولي شب باز ديدند دارد گريه مي‌كند. وقتي علت را پرسيدند

گفت: هر كدام از شما‌ها همسري داريد ولي من تنها در ميان اطاقم مي‌خوابم.

مردم اين مشكل او را نيز حل كردند و دختري از دختران ده را به ازدواج او در آوردند.

ولي باز شب هنگام حسن آقا داشت گريه مي‌كرد. گفتند باز چي شده، گفت: همه شما سيد هستيد و من در ميان شما اجنبي هستم.

به دستور كدخدا شال سبزي به كمر او بستند تا شايد از صداي گريه او راحت شوند ولي با كمال تعجب ديدند او شب باز گريه مي‌كند، وقتي علت را پرسيدند گفت: بر جد غريبم گريه مي‌كنم و به شما هيچ ربطي ندارد!!!


عیارجون | دوشنبه 22 تير 1388 | پیوند | 4 عیار | عیاردهی | عیارگروه: داستان کوتاه

مشق سرد

مدادم را تکان می دهم تا خاکسترش بریزد. دود را از دهانم می دهم بیرون. شاید بارانی که الان نم نم از این آسمان می بارد یکی دو ساعت بعد برف شود و نرم نرم رو سر لبوفروشها بریزد. مدادم شکل سیگار است... از دهانم دود در می آید، همه آدم های توی خیابان از دهانشان دود در می آید. از لیوان چایی حاجی هم دود بلند می شود.صدای ماشینها می آید ولی من گوشم به صدای قطره های باران است که می خورند به کارتون. گذاشته ام جلوم که باران دفترم را خیس نکند. بابا وقتی سیگار می کشید سیگارش را اینجوری می گرفت لای انگشتهاش... بعد دود از دهانش می آمد بیرون... چشم هاش ریز می شد و به یک جا خیره می ماند. حاجی تو مغازه اش دارد مشتری راه می اندازد. هیچ کس هم که نمی آید روی این ترازو بایستد تا بهش بگویم چند کیلوئه... مدادم روی کاغذ حرکت نمی کند. نمی توانم تکانش بدهم. یک بار شاگرد حاجی برام یه استکان چایی آورد. بعدش دیدم که حاجی گوشش را پیچاند... سبیل های حاجی بالا و پایین می رفت و دندان طلاش معلوم بود. فردا باید مشقمو ببرم مدرسه... باید تا فردا جریمه هام را بنویسم. دست هام را ها میکنم و می نویسم... بابا نان داد. یک نفر مثل سایه رد می شود و یک سکه می اندارد جلوم... دانه های برف می افتند روی زمین و محو می شوند. شاگرد حاجی را می بینم که از پشت شیشه بهم زل زده. به دفترم نگاه می کنم و دوباره می نویسم... بابا نان داد.

ریحان عطاردی

عیارجون | يكشنبه 14 تير 1388 | پیوند | 2 عیار | عیاردهی | عیارگروه: داستان کوتاه

یه وجب مونده به دیفال

با لاله عباسي كنار حوض مشغول بودم كه در واشد . عادت داشتيم . اختر خانوم هميشه بدون اين كه در بزنه وارد مي شد. اين دفه قيافش فرق مي كرد. جواب سلام رو كه داد ديدم چشماش قرمزه. بعدم وقت رفتن تو اتاق انقد عصباني بود كه كفشاش هركدوم يه ور افتاد. از آدم بي رگي مث اون، اين قيافه! عجيب بود. اختر خانوم همسايه ديوار به ديوارمون بود. خونسرد، بد دهنو از اون سري آدما كه كلمه هارو اشتباه مي گن. مثلن به طناب ميگفت طناف، به بنفش مي گفت بنبش و ... در مجموع زن بي آزاري بود با يه خال گوشتي كنار دماغش، موهاي وز كرده وپيشوني كوتاه. عوضش قدش مث چناراي شابدلعظيم. با يه شيكم كه انگاري هميشه پا به ماه بود. از همه ي اينا گذشته، چشماش، كه پنداري وقتي ننه ش زنده زا كرده دم گوشش جاي اذان، توپ در كرده بودن كه همچي وا شده بود تو صورتشو به قول خودش سندش كم بوده كه عقد اسدالله خانش كرده بودن.

اسدالله خان برعكس زنش قد كوتاهي داشت و يه عطاري ته بازارچه. ارثيه باباش. كچل زلفي بود يه سيبيل ان مگسي بالاي لبش. حرفم كه مي زد انگار خواب بود و خرخر مي كرد. در باره ي همه چيو همه جا ظهار فضل مي كرد. از گروني قند گرفته تا بند تنبان فلان شازده در رفته. بعضي وقتا سنگ امنيه چي هارو به سينه مي زد و پاره اي وقتام مرده هاشونو تف و لعنت مي كرد. حرفايي مي زد كه جز عطاري خودش تو هيچ عطاري پيدا نمي شد.

تا 2 سال بعد عروسي شون چو افتاده بود كه اسد الله خان اجاقش كوره، بچه ش نمي شه. هي پيش دعا نويس رفتنو سركتاب وا كردنو به جهود چلاغ تف كردنو پسر نابالغ دم در گاهي سر پا گرفتنو ... اما افاقه نكرد تا اين كه بعد 5 سال جوجه كشي اختر و اسد الله پا گرفت...

ادامه مطلب

عیارجون | سه شنبه 29 ارديبهشت 1388 | پیوند | 9 عیار | عیاردهی | عیارگروه: داستان

صادقانه؛ فرستادن ایمیل به خداوند

خدا جان , حرفهایم را توی نیم ساعت باید براتان بنویسم
خودتان میبینید که برای پیدا کردن هر کدام از حرف ها روی این صفه کلید چقدر عرق میریزم
خداجان , از وقتی پسر همسایه پولدارمان به من گفت که شما یک ایمیل داری که هر روز چکش میکنید هم خوشحال شدم , هم ناراحت
خوشحال به خاطر اینکه می توانم درد دلم را بنویسم
و ناراحت از اینکه ما که توی خانه مان کامپیوتر نداریم
ما توی خانه مان دو تا اتاق داریم
یک اتاق مال آقا جان و ننه مان است
یکی هم مال من و حسن و هادی و حسین و زهرا و فاطمه و ننه بزرگ
دو تا پشتی نو داریم که اکبر آقا بزاز , خواستگار زهرا برامان آورده
یک کمد که همه چیزمان همان توست
آشپزخانه مان هم توی حیاط است و آقاجان تازه با آجر ساختتش
ما هم مجبوریم برای اینکه برای شما ایمیل بزنیم دو هفته بریم پیش رضا ترمزی کار کنیم تا بتونیم پول یک ساعت کافی نت را در بیاریم
خداجان , جان هرکی دوست دارید زود به زود ایمیل هاتان را چک کنید و جواب ما را بدهید
ما چیز زیادی نمی خواهیم
خدا جان , آقاجانمان سه هفته است هر دو تا کلیه اشان از کار افتاده و افتاده توی خانه
خیلی چیز بدیست
خداجان , ما عکس کلیه را توی کتاب زیستمان دیده ایم , اندازه لوبیاست , شکم اقاجان ما هم مثل نان بربری صاف است , برای شما که کاری ندارد ,
اگر می شود , یک دانه کلیه برایمان بفرستید ,
ما آقاجانمان را خیلی دوست داریم , خدا جان
الان بغض توی گلومان است , ولی حواسمان هست که این آدم های توی کافی نت که همه شیک و پیکن , نوشته های مارا دزدکی نخوانند ,...

ادامه مطلب
عیارجون | سه شنبه 29 ارديبهشت 1388 | پیوند | 0 عیار | عیاردهی | عیارگروه: داستان

فریب

       نزدیکی های غروب بود . بلقیس خانم خسته و نفس زنان وارد خانه ای شد . آن خانه متعلق به دختر جوان و پولداری بود که به تازگی پدر خود را از دست داده بود . پیرزن از وضع او و میراث هنگفت او خبر داشت . پس از سلام و احوال پرسی عصای خود را به کناری نهاد و گفت :

    -  معصومه خانم ! دخترم ! از اینجا رد می شدم دیدم نزدیک غروب است . ترسیدم دیر به خانه ام برسم و فضیلت نماز مغرب اول وقت را از دست بدهم ! پیش خود گفتم بیایم پیش شما هم نمازم را اول وقت بخوانم وهم احوالی از شما بپرسم .

     - خواهش می کنم مادر جان ! خانه خودتان است .

    - قربان دستت کمی آب به من بده تا وضو بگیرم .

     پیرزن پس از وضو با وقار و طمانینه خاصی شروع به نمازخواندن کرد . معصومه خانم پس از مدتی یک سینی چای و ظرفی از میوه آورد . اما هر چه صبر کرد تا بلقیس خانم نماز خود را به پایان برساند نشد که نشد ! لذا مراقبت کرد به محض این که یکی از نمازهای او به سلام  رسید عجولانه گفت :...

ادامه مطلب

عیارجون | سه شنبه 22 ارديبهشت 1388 | پیوند | 3 عیار | عیاردهی | عیارگروه: داستان

باز هم به تو خواهم اندیشید
آنگاه عکسی از چشمانم به تو هدیه خواهم داد
شاید که آبی چشمانم در تو اثر کند
کدامین آبی؟
همان آبی که قطره قطره برای دیدن تو به انتظار نشسته است...

باز هم به تو خواهم اندیشید
و جملات حک شده بر ذهنم اینگونه تراوش می کند:
"لایق دیدارترینی ای ستاره صبحگاهی
که نورت سایه اش را بر ذهنم گسترانده است
که مرا یارای ستیزه با وی نیست
و ذره ذره ی وجودم ...
آی...
می شنود کسی صدایم را ؟..."

و باز هم به تو خواهم اندیشید
شاید ...


عیارجون | يكشنبه 13 ارديبهشت 1388 | پیوند | 2 عیار | عیاردهی | عیارگروه: عیار نوشته ها

چند روزی بود که با خدا لج می کرد

تک درخت پیر خسته ای کج می کرد

گفت میوه ام را بچین، شاخه مشکن

او ولی باز سوی شیطان حج می کرد

با دو دستش نه، دلش با تمام نیرویش

مثل بچه ها زور میزد، ضج می کرد

یافته های دل خود را مترسک وار

میچید و همه را به یک رج می کرد

هر شبی نجوای شیطان می شنید

ابروان عروسکش معوج می کرد

نوک پرگار وجودش کمی دزدانه

زورکی نه، با عشق مدرج می کرد

گویی آنروز پیر خسته می دانست

با خدا نه، با خودش بود لج می کرد

عیارجون | سه شنبه 25 فروردين 1388 | پیوند | 3 عیار | عیاردهی | عیارگروه: عیار نوشته ها