عیارستان
رمان، داستان، فیلمنامه، داستان کوتاه، شعر، نظم و نثر، طنز، مطالب فرهنگی، گردشگری و ...

چون در گوشش حرف چرندی زده اند

بر پـــــایش از خرافه بنــــــدی زده اند

روزی گـر کـــــــالبد شکــــــافی بشود

می بینی در مخش چه گنـــــدی زده اند

 

خلیل جوادی

عیارجون | سه شنبه 18 اسفند 1388 | پیوند | 5 عیار | عیاردهی | عیارگروه: شعر

کاردستی

 

همين قدر آسان!

آسمان كاردستي ناتمام كودكي است

كه ماه را هلالي كژ بريده و چسبانده به گوشه‌يي

و دريا

آوازخوان پيري كه مرغان غربتي خالكوبي‌اش كرده‌اند

اگر تنها نيم روزي به پايان جهان باقي است

دستانم را بگير

تا از برهوت حرف بگذريم

و پابرهنه در هم رها شويم

 

گراناز موسوي

برگرفته از كتاب پا برهنه تا صبح

عیارجون | دوشنبه 7 دي 1388 | پیوند | 0 عیار | عیاردهی | عیارگروه: شعر

اینگونه که بی گدار در گل بروی  ***  تا مقصد عاشقانه مشکل بروی
من با چه زبانی  به تو حالی بکنم  ***  از دیده نرفته ای که از دل بروی
عیارجون | يكشنبه 24 آذر 1387 | پیوند | 1 عیار | عیاردهی | عیارگروه: شعر

بدبین


همه می گویند من بدبینم

همه فکر می کنند من دیوانه ام

ظاهراً به من لبخند می زنند

اما از ته دل می خواهند سر به تنم نباشد.

آنها در قهوه ام سم می ریزند،

و در سوپ جو من خرده شیشه،

در کفش های تنیسم عنکبوت می اندازند

و توی شیرینی گردویی ام کثافت کاری می کنند.

 

سر درآوردن از همه ی اینها

کار مشکلی است.

ببین، پدرم یک دختر کوچولو می خواست

و مادرم دوقلو.

و پدربزرگم از هیتلر خوشش می آمد،

پس هر کاری که من کرده ام اشتباه بوده.

اما حالا دیگر می خواهم کار را تمام کنم،

با اینکه لبخند می زنی،

اما می دانم از این شعر بدت می آید.

آره... می دانم که فقط گوش می دهی

چون نمی خواهی احساساتم را جریحه دار کنی

اما به محض اینکه رفتم

به زیپ شلوارم که باز است، می خندی.

 

تو در قهوه ام سم می ریزی

و در سوپ جو من خرده شیشه.

تو در کفش های تنیسم عنکبوت می اندازی،

و توی شیرینی گردوییم کثافت کاری می کنی

می دانم!

خودت را به آن راه نزن.

می دانم...

می دانم!

می دانم.



        برگرفته از کتاب "پاهای کثيف" نوشته "شل سيلوراستاين"
عیارجون | شنبه 23 آذر 1387 | پیوند | 0 عیار | عیاردهی | عیارگروه: شعر

سايه ای کو تا بياندازم کنار چشمهات        

کهکشانی تا بچرخد بر مدار چشمهات

عالم   زيبا تری  با   مردم   آبی تری               

می تواند جا بگيرد در قطار  چشمـــــهات

تارهای صوتی ام بد ميزند آهنــــــــگ را                     

ماه من!  من را برقصان با سه تار چشمهات

پشت در يک مرد درد اندود آيا نــــيست تا -           

سر بکوباند به در در انتظار چشمــــــهات؟

من که ديگر نيستم حالا خودت می مانی و -     

دامن سرخ -آبی فصل انار چشمــــــــهات...

              ***

خلوتی بود و شبی بارانی اما حيف شد              

در  نياوردم  دمار از روزگار   چشمهات
عابد اسماعیلی

عیارجون | چهارشنبه 8 آبان 1387 | پیوند | 0 عیار | عیاردهی | عیارگروه: شعر

اول هر غزلی بوی تو بايد باشد

حسی از جنس پل موی تو بايد باشد

اين كه با يك حركت دل به هوس می افتد

زحمتی از كج ابروی تو بايد باشد

تا نمك گير شود شاعر بی نام و نشان

غزلش محور بازوی تو بايد باشد

سايه جز خاك عرق كرده ما سهم نداشت

قدرت جاذبه جادوی تو بايد باشد

كشتی نوح كه هيچ است خود حضرت نوح

وقت طوفان تو جاشوی تو بايد باشد

تا ببرد سر انگشت زليخا قطعاً

عشقی از تيزی چاقوی تو بايد باشد

آسمان وحی فرستاد كه آهو هر روز

 ضامن چرخش زانوی تو بايد باشد

         ***

شاعر اين قافيه ها گاه گداری خوبند

بهترين قافيه ؛بانوي؛ تو بايد باشد

عابد اسماعیلی

عیارجون | چهارشنبه 8 آبان 1387 | پیوند | 2 عیار | عیاردهی | عیارگروه: شعر